| کمک! |
| ساعت ٤:٤۱ ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸٦ |
|
جدیداً اتفاقاتی تعجب برانگیزی برام پیش آمده که شِل سیلوراستاین آن را بسیار زیبا بیان کرده پیشنهاد می کنم شما هم مطالعه بفرمایید. توی بیشه قدم می زدم که اگه گفتید چی دیدم؟ یک تک شاخ که شاخش توی درخت فرورفته بود دیدم. داشت زاری می کرد که:« لطفاً قبل از اینکه کار از کار بگذره، یکی بیاد به کمکم.» من داد زدم، «من آزادت می کنم.» اون در جواب داد زد، « نه صبر کن ببینم- چقدر دردم میاد؟چقدر طول می کشه؟ مطمئنی که شاخم خراش برنمی داره، نمی شکنه یا خم نمی شه؟ می خوای چقدر فشار بیاری؟ عوضش چقدر پول اَزَم می گیری؟ همین الان می خوای این کار رو بکنی یا چهارشنبه خوبه؟ هان چی می گی؟ قبلاً از این کارها کردی؟ ابزار لازم را داری هَمرات؟ از آموزشگاه نجات شاخ فارغ التحصیل شدی؟مدرک داری باهات؟ آیا این جوری بِهِت مدیون می شم؟ اون وقت دِینم چی هست؟می دونی؟ قول می دی که به درخت هیچ صدمه ای نزنی؟ باید بِشینم یا سرپا وایسم؟ چشمام رو باید ببندم؟ بیمه داری؟ دستات رو شستی؟ بگو بدونم. بعد از اینکه آزادم کردی چی – بگو ببینم اون وقت چی؟ تضمین می کنی که من باز هم شاخم فرو نره؟ یا چی؟ بهم بگو کِی. بهم بگو چطور. بهم بگو چرا. بهم بگو چه جور. به نظرم هنوز همون جا نشسته. ------------------- منبع:بالا افتادن(Falling up)/ Shel SilverStein / ترجمه: حمید خادمی نظر شما چیه؟! http://soroushmehr.persiangig.com/other/falling%20up%20042.jpg
کلمات کلیدی: گوناگون
|
|
| مشخصات نویسنده |
| آرشیو وبلاگ |
| مطالب اخیر |
| موضوعات وبلاگ |
| لینکستان |
| پیامک بلاگ |
|
|
| فید منتخب من |
|
|


